شهر قم از نگاه دوربین عکاسی

تصاویری(عکسهای) شهر خشک و کویری قم. اولین وبلاگ عکس و عکاسی (قم برعکس) ایران photos of Qom of Iran

زندگي نامه حاج رسول ترک
در روز پنجم اسفند سال 1284 هجري شمسي در محله خيابان که يکي از محله هاي قديمي شهر تبريز مي باشد، کودکي چشم به جهان گشود که نامش را رسول گذاشتند و بعد ها نام اين محله (خيابان) و اسم شهري که آن کودک در آن متولد شده بود به عنوان قسمتي از اسم و فاميلي آن مولود بر روي سنگ قبرش حک گرديد. يعني با نام حاج رسول دادخواه خياباني تبريزي. نام پدرش مشهدي جعفر بود و مادرش نيز آسيه نام داشت. آسيه خانم زني بسيار مظلوم و آرام بود و آن طوري که دخترش (ربابه خانم) تعريف ميکرد او يکي از زن هاي پاکدامني بوده است که در جلسه هاي روضه امام حسين بسيار گريان ميشده و زياد اشک ميريخته است. بنابراين رسول ترک در دامان مادري که با عشق و با گريه بر امام حسين به فرزندانش شير ميداد بزرگ شد. اما بازي هاي روزگار کم کم رسول را در سنين جواني به راه هاي خلاف کشانيد و به خصوص بعد از سنين بيست و چهار پنج سالگي که او مجبور شد شهر و ديارش تبريز را رها کند و به تهران بيايد.

عکس از مقبره حاج رسول ترک در قبرستان نو شهر قم. وبلاگ عکس قم. عکاس: مصطفی معراجی persian photography, shiite muslim



ماجراي توبه رسول
باز هم ماه محرم از راه رسيده بود و تمام محله هاي تهران هماننده محله هاي همه شهر ها و روستاهاي شيعه نشين، جنب و جوشي خاص پيدا کرده بود. مرد و زن کوچک و بزرگ، دارا و نادار علاوه بر اينکه خودشان لباس هاي مشکي بر تن کرده بودند در و ديوارهاي خانه ها و محله هايشان را نيز با پارچه هايي به رنگ لباس هايشان سياه پوش کرده بودند. در آن سال در يکي از شب هاي دهه اول محرم مردي با ابهت و قوي هيکل به سوي يکي از هيئت هاي اطراف بازار تهران در حرکت بود. آن مرد نامش رسول ترک بود و چون اهل تبريز بود تهراني ها به او رسول ترک ميگفتند. رسول ترک آن شب نيز به سوي هيئت و جلسه روضه اي مي رفت که مسئولين و بعضي از شرکت کنندگان در آن هيئت از اين که رسول ترک به هيئت و جلسه آن ها مي آمد بسيار ناراحت و ناخشنود بودند. در اين چند شبي که از ماه محرم گذشته بود رسول ترک هر شب در آن هيئت حاضر شده بود. او در اين چند شب به همه نشان داده بود که نميتواند مانند بسياري از شرکت کنندگان و عزاداران گوشه اي از مجلس ارام و ساکت بنشيند. او خودش را متفاوت از ديگران حس نميکرد و فکر ميکرد ميتواند در آن جلسات هر کاري که هر يک از اعضاي هيئت ميکند او نيز انجام دهد. او حتي بدش نمي آمد تا در نظم و ترتيب بخشيدن به مراسم عزاداري نيز دخالت کند. هر چند که همه حرکت ها و کارهاي رسول با نوعي شلوغ کاري همراه بود، اما به هيچ وجه احساس و ريشه اين نارضايتي ها و دلخوري هاي اهل هيئت به خاطر اين شلوغ کاري ها نبود. آن ها از مرام و شخصيت رسول ناراحت بودند. آن ها فکر ميکردند که وجود و حضور چنين آدمي، هيئت و جلسه عزاداري و توسل را از شوور و اخلاص و صفا باز ميدارد و حق هم در ظاهر با ان ها بود. زيرا رسول آدمي قلدر و لات و لاابالي بود. او مردي بود که به فسق و زورگويي شهرت داشت. او يکي از قلدرهاي شروري بود که گاه با مأموران کلانتري هاي تهران نيز به طور جدي در ميافتاد. اما رسول ترک با تمام اين گمراهي هايي که داشت يک صفت و خلصت نيکو و عجيبي نيز داشت. او دوست داشت در ماه هاي محرم در هر شکل و حالتي که هست در جلسه هاي سوگواري و روضه سرور آزادگان عالم، حضرت حسين بن علي، شرکت کند. او نسبت به امام حسين بسيار بسيار مؤدب بود. پدر و مادرش ارادت و محبت به امام حسين را از سنين کودکي در جان و قلب رسول کاشته بودند. او گاهي قبل از اينکه بخواهد به سوي جلسه روضه اي حرکت بکند ابتدا دهانش را براي لحظاتي کوتاه در زير شير اب ميگرفت و به خيال خودش دهانش را به اين شکل اب ميکشيد تا ديگر نجس نباشد و آن گاه به سوي هيئت و جلسه روضه اي به راه مي افتاد. رسول ترک آن شب نيز وارد هيئت شد. بسياري از نگاه هايي که به او مي افتاد، محترمانه و مهربانانه نبود. مسئول هيئت هم که آدمي خوش سيما و با صفا بود، با ديدن و مشاهده رسول ناراحت به نظر مي رسيد. آن شب نيز رسول ترک به جمع عزاداران و اعضاي آن هيئت پيوست و مشغول عزاداري و همنوايي با آن ها شد. اما دقايقي از امدن و حضور رسول نگذشته بود که چند نفر از اعضاي هيئت به دور مسئول هيئت حلقه زدند. از طرز نگاهشان پيدا بود که درباره رسول صحبت ميکنند. بعد از دقايقي جواني از ميان آن ها قد راست کرد و يک راست به سوي رسول رفت. رسول با لبخند از او استقبال کرد. آن جوان مشغول صحبت با رسول شده بود و نگاه هاي بعضي از حاضران به آن دو خيره و معطوف گرديده بود. لحظاتي نگذشته بود که کم کم آثار نارضايتي و غضب در صورت و چهره رسول ظاهر گشت. رسول ساکت بود و فقط با ناراحتي به حرف ها و صحبت هاي آن جوان گوش ميداد. آن جوان که خود را فرستاده مسئول هيئت معرفي کرده بود با صراحت و بدون هيچ ملاحظه و ترس و واهمه اي به رسول فهمانده بود که بايد از مجلس بيرون برود و ديگر حق ندارد در هيئت و جلسه آن ها شرکت کند. معلوم بود که رسول ترک از اينکه او را از جلسه امام حسين بيرون ميکنند به خشم آمده است. او از روي ناراحتي نميتوانست حرفي و سخني بگويد. در حالي که خودش را کنترل ميکرد به سختي از جايش بلند شد. براي لحظاتي سکوت و خاموشي بر مجلس سايه افکنده بود. در آن لحظات برخي گمان ميکردند که او الان دعوا و جنجالي به راه خواهد انداخت، اما رسول ترک بدون هيچ شکايت و اعتراضي آنجا را ترک کرد و يک راست به سوي خانه اش حرکت نمود. هر چند که رسول ترک آدمي بسيار قلدر و شرور بود، ولي ارادت و اعتقادش به امام حسين به اندازه اي بود که به او اجازه نميداد تا از خادمان و ارادتمندان به امام حسين کينه و عقده اي به دل بگيرد و دعوا و زد و خوردي به راه بياندازد. با توجه به اين خصوصيتي که رسول داشت، شايد همه ناراحتي و قصه اين بي احترامي و برخورد تا قبل از رسيدن به خانه از دلش بيرون رفته بود و شايد آن شب زماني که رسول بر روي تختخواب دراز ميکشيد و سرش را ر روي بالش ميگذاشت فقط در اين فکر بود که از فردا در کدام يک از ديگر جلسه ها و هيئت هاي روضه امام حسين ميتواند حضور يابد. آن شب نيز مثل همه شب هاي خدا به پايان رسيد و خورشيد کم کم در حال بيرون آمدن بود. در همان ابتداي صبح که هنوز اغلب مردم از خانه هايشان بيرون نيامده بودند و شهر همچنان در سکوت و خلوت به سر مي برد، دري باز شد و مردي از خانه اش بيرون آمد. از حالتش پيدا بود که به سوي انجام امري عادي و روزمره بيرون نمي رود. آن مرد به سويي ميرفت که خانه رسول ترک در آنجا قرار داشت. او به جلوي خانه رسيد و شروع به در زدن نمود. رسول با شنيدن صداي در به فکر فرو رفته بود. در اين اولين دقايق روز چه کسي ميتوانست با او کاري داشته باشد؟
موقعي که رسول در را باز کرد، کسي را در پشت در ديد که به طور ناخودآگاه نميتوانست از او راضي و خوشنود باشد. مردي که در پشت در بود، همان مسئول هيئت بود، همان کسي که ديشب به رسول پيغام داده بود که ديگر نبايد در هيئت و جلسه آن ها شرکت کند. همان کسي که ديشب رسول را از جلسه امام حسين بيرون کرده بود. اما هم اکنون همه چيز وارونه و برعکس شده بود. رسول به محض باز کردن در با يک احوالپرسي و مصافحه بسيار گرمي رو به رو شد. مسئول هيئت در حالي که بر روي پنجه هاي پايش ايستاده بود و هيکل و جثه قوي و بلند رسول را در آغوش گرفته بود رسول را تند تند مي بوسيد و از او معذرت ميخواست و طلب بخشش مي کرد و رسول فقط مات و مبهوت مسئول هيئت را تماشا ميکرد. او از اين برخوردهاي دو گانه ديشب و امروز به حيرت و تعجب آمده بود. مسئول هيئت بعد از معذرت خواهي ها و دلجويي هاي فراوان، از رسول خواست تا او حتما در شب هاي آينده در جلسه آن ها شرکت کند و تمام اتفاقات و حرف هاي شب گذشته را فراموش کند. مسئول هيئت نميخواست بيش از اين توضيحي بدهد و دليل و علت اين تغيير در نظر و رفتارش را بيان بنمايد. زماني که مسئول هيئت ميخواست خداحافظي کند و برود رسول مانع از رفتنش شد. رسول ميدانست که مسئول هيئت بدون علت و بي خودي عقيده اش تغيير پيدا نکرده است. او پافشاري و اصرار داشت تا علت اين تغيير را بداند. مشاهده يک خواب و رويايي عجيب باعث شده بود تا مسئول هيئت از اينکه در شب گذشته رسول را از جلسه امام حسين بيرون کرده است به شدت پشيمان و نادم بشود. اما او گمان ميکرد نبايد همه خوابش را براي رسول تعريف کند. مسئول هيئت در شب گذشته در بخشي از خوابش يک چيزي ديده بود که بنا بر نظر و عقيده او بسيار خوب و نيکو بود. ولي فکر ميکرد اگر آن را براي آدمي همچون رسول تعريف کند، آن را درک نخواهد کرد و ناراحت و عصباني خواهد شد. ولي تقدير و اراده خداوند بر اين تعلق گرفته بود تا مسئول هيئت در آن اولين دقيقه هاي صبح و در همان جلوي خانه رسول همه رويا و خوابش را براي رسول بازگو کند. در آن لحظه، مسئول هيئت به هيچ وجه تصور نميکرد و نميدانست که او هم اکنون و در آن لحظات واسطه رساندن يک پيام و دعوتي رمزدار از جانب امام حسين براي رسول ترک است. او عاقبت شروع به تعريف کردن روياي ديشبش کرد و رسول ترک نيز با دقت و کنجکاوري به صحبت هاي او گوش ميداد. مسئول هيئت در شب گذشته در عالم خواب ديده بود در شبي تاريک در صحراي کربلا قرار دارد. او در خواب ديده بود که خيمه ها و ياران و اصحاب امام حسين در يک طرف مي باشند و ياران و خيمه هاي لشکريان يزيد (لعنه الله عليهم اجمعين) در سويي ديگر. مسئول هيئت تصميم ميگيرد براي مشاهده اوضاع و احوال خيمه هاي امام حسين به سوي خيمه هاي آن حضرت حرکت کند. هنوز بيشتر از چند قدم برنداشته بود که ناگاه متوجه ميشود سگي در حال پاسباني و نگهباني از خيمه هاي امام حسين است. آن سگ با پارس ها و حمله هاي جسورانه اش به هيچ غريبه اي اجازه نميداد به خيمه هاي امام حسين نزديک شود. مسئول هيئت قدم بر ميداشت و با احتياط به سوي خيمه هاي سيد الشهداء حرکت ميکرد.  ولي آن سگ به سوي او نيز حمله ور ميشود و با سماجت مانع از نزديک شدن وي به خيمه هاي حسيني ميگردد. مسئول هيئت در آن تاريکي و ظلمت شب با آن سگ درگير ميشود و ميخواهد خودش را به خيمه ها برساند. او به سختي و با کوشش و تلاش زيادي در حال رها شدن از آن سگ بوده است که ناگهان با نگاه به سر و کله آن سگ متوجه يک منظره بسيار عجيب و غريبي ميگردد. مسئول هيئت با گريه و اشک به رسول ترک ميگويد: (رسول من در حالي که با آن سگ رو در رو شدم يک دفعه متوجه مسئله عجيبي شدم، من ناگهان متوجه شدم که سر و صورت آن سگ، سر و صورت توست، اين سر و کله تو بود که بر روي هيکل و بدن آن سگ قرار داشت. در واقع اين تو بودي که در حال پاسداري از خيمه هاي امام حسين بودي.
عجب صبح زيبا و عجب لحظه نابي بود. عجب شب قدري بود و..... هر چند زماني که رسولل ترک را از هيئت بيرون ميکردند و او در مقابل آن جور و جفا فقط صبر پيشه کردف شب بودف هر چند که مسئول هيئت خوابش را در شب و شايد هم در وقت صحبت مشاهده کرده بود و هر چند که مسئول هيئت در خوابش ديده بود که در ظلمت شب به سوي خيمه هاي امام حسين مي رود و در ظلمت شب سر و کله رسول را بر روي پيکر سگ نگهبان خيمه ها ديده بود، اما زماني که مسئول هيئت اين خواب را در جلوي خانه رسول تعريف ميکرد ماه رمضان نبود. بلکه ماه محرم بود، شب نبود و يکي از روزهاي دهه اول محرم بود. اما در حقيقت، از زاويه نگاه عارفان و سالکان ان روز صبح شب قدري براي رسول ترک بود. در آن صبح زيبا و در ان شب قدر، همه مقدرات رسول به يک باره زير و رو شد و انقلابي شگفت و باور نکردني در رسول به جوشش آمد و يک شيدايي و سوختگي اي به جان رسول ترک افتاد. او به يک باره اسير سر زلف امام حسين شد و ديگر هر چه به زبان مي آورد شهد و شکري سوزان بود.
رسول ترک بعد از شنيدن روياي مسئول هيئت، شروع به گريه و زاري ميکند، او ناله کنان و تند تند از مسئول هيئت مي پرسيده است، راست ميگويي يعني واقعا من سگ نگهبان خيمه هاي امام حسين بودم. و سپس بعد از در آوردن صداي سگ ها با شور و وجدي آميخته به گريه و اشک فرياد ميکشيده است ( از اين لحظه به بعد من سگ حسينم....خودشان من را به سگي قبول کرده اند...) در آن لحظه همه وجود رسول ترک مملو از عشقي حسيني شده بود. عشقي عميق و واقعي و او به سبب اين عشق به يک توبه واقعي دست يافته بود.توبه اي نصوح و هميشگي، او از آن روز و از آن لحظه به بعد يکي از شيداترين و دلسوخته ترين دلداده ها و ارادتمندان به امام حسين محسوبب ميشد، به گونه اي که از آن روز به بعد هر سخني که از زبان و لب هاي او درباره امام حسين بيرون مي آمد، هر شنونده اي را گريان و منقلب ميکرد و اين شد که رسول ترک به يک باره توبه کرد و زندگي جديدي را با صد و هشتاد درجه تغييير و تحول براي بقيه عمرش در پيش گرفت. او سال هاي سال با عشق و محبت به اهل بيت عصمت و طهارت نفس کشيد و با ايماني محکم و راسخ در کمال پاکي و پرهيزکاري زندگي کرد. او در اين سال هاي پاکي علاوه بر اين که اهتمام و تقيد به ترک محرمات و انجام واجبات داشت، تا آنجايي هم که ميتوانست به فکر جبران سال هاي قبل از هدايت و توبه اش نيز بود. اما اين حرف ها در يک طرف و عشقي که در جان و قلب رسول ترک افتاده بود در طرف ديگر. رسول ترک يکي از عاشقان شگفت و مثال زدني براي تاريخ شده بود. او يکي از جلوه هاي عشق شده بود. از آن به بعد براي کساني که رسول ترک را مي ديدند و مي شناختند کلمه عشق معناي پيچيده و ناشناخته اي نداشت. همه آن ها با نگاه کردن به رسول ترک معناي عشق را کم و بيش مي توانستند درک و احساس کنند.
رسول ترک بعد از توبه و بازگشت به صراط مستقيم يکي از گريه کنندگان و دلسوخته هايي ميشود که بسياري از پيرمردهاي هيئت هاي قديمي تهران چه از فارس ها و چه از ترک ها با قااطعيت ميگويند که بعد از او نظيرش نيامده است. يکي از شديدترين و چشمگيرترين جلوه هاي گريه هاي رسول ترک در روزهاي دهه اول محرم به خصوص در روزهاي تاسوعا و عاشورا بوده است. در روزهاي تاسوعا و عاشورا در ميان دسته هاي هيئت هاي آذربايجاني ها که گاه به طول دو سه کيلومتر ميرسيدف رسول ترک با ناله ها و ضجه هاي جانسوزش در انتهاي آن دسته ها حرکت ميکرده و غوغايي برپا ميکرده است. ميگويند بسياري از مردم گاه فقط به انتظار مي ايستاده اند تا گريه ها و ناله هاي رسول را تماشا کنند. همه آن هايي که رسول را در آن روزهاي تاسوعا و عاشورا ديده اند، ميگويند زماني که رسول ترک گريان و نالان از جلوي جمعيت عبور ميکرد صداي ناله و گريه مرد و زن و پير و جوان نيز به هوا برميخاست. ميگويند يک بار زماني که رسول ترک در حال خواندن نوحه اي ترکي بوده است عده اي از زن ها و مردهاي فارسي زبان که در گوشه اي از بازار به تماشاي او ايستاده بوده اند به قدري منقلب و محزون مي شوند که صداي گريه و ناله هاي آن ها نيز در فضاي بازار مي پيچد. در اين هنگام رسول ترک رو به آن ها ميکند و از آن ها مي پرسد: مگر شماها متتوجه معناي حرف هاي من شديد؟ بعضي از آن ها جواب داده بودند: ما ترکي نمي فهميم، ولي از حالت هاي تو به خوبي متوجه مي شويم که الان چه داري ميخواني و ما از حالت هاي تو عمق مصيبت را احساس ميکنيم!
آقاي حاج ناصر کدخدايي يکي از فرش فروش اي قديمي بازار تهران ميگفت: من نه ترک هستم و نه با حاج رسول رفاقتي داشتم. بنابراين نميتوانم تعصبي نسبت به او داشته باشم. اما واقعا ميگويم که در آن زمان در روزهاي تاسوعا و عاشورا بسياري از افراد فقط براي تماشاي دسته رسول ترک به بازار مي آمدند. او هر زمزمه و حرفي را که مي زد چون از درون دلش بود همه را به گريه مي انداخت. او يک حالت هايي داشت که به خوبي معلوم بود اگر صداي ياري امام حسين را ميشنويد فوري براي ياري به پا ميخواست. آقاي حاج سيد اسماعيل زري باف که او نيز فارسي زبان و يکي از سرشناس هاي بازار تهران بود ميگفت: حاج رسول يک آدمي بود که گاهي با يک جلسه عادي مردم را شديد به گريه مي انداخت و بسياري از مردم در روزهاي محرم گاهي تا ساعت سه چهار بعد از ظهر در بازار به انتظار مي ايستادند و صبر ميکردند تا دسته رسول ترک از راه برسد و عزاداري هاي او را تماشا کنند. رسول ترک آن چنان در عشق و محبت و ارادت به مولايش آقا ابا عبدالله الحسين ذوب شده بود که گاهي در جلسه هاي روضه به خصوص در روزهاي تاسوعا و عاشورا به اندازه اي منقلب و بي تاب ميشده که همچون مادرهاي جوان مرده، همانند ديوانه ها ميشده است. به همين دليل او در ميان بسياري از دوستان و رفقايش به خصوص در بين بسياري از آذربايجاني ها به حاج رسول ديوانه نيز معروف مي باشد. حاج رسول دادخواه خياباني تبريزي معروف به رسول ترک، ديوانه حسين!
آقاي سيد علي زعفرانچي ميگفت: من در رابطه با اينکه به حاج رسول ديوانه امام حسين ميگفتند: يک صحنه اي را هيچ وقت فراموش نميکنم. خوب يادم هست در يکي از روزهاي عاشورا که من هنوز بچه بودم، مرحوم پدرم آقاي حاج سيد محمد زعفرانچي که از دوستان و رفقاي حاج رسول بود مرا با خودش به بازار و ميان دسته هيئت هاي آذربايجاني برد. بعد از مدتي حاج رسول نيز از راه رسيد. او در آن روز در يک حالت بسيار پريشان و اندوهگيني بود که براي من بسيار عجيب و وحشتناک بود. آن روز حاج رسول تا پدرم را ديد به سوي او آمد، که در اين هنگام من به قدري ترسيدم که فوري به سوي پدرم پناه بردم و محکم او را چسبيدم. مرحوم پدرم که از علت ترس و اضطراب من آگاه شده بودف مرا نوازش کرد و گفت: نترس آقا سيد علي، نترس، اين آقا ديوانه نيست و با تو کاري ندارد. او ديوانه امام حسين است!
آقاي حاج حميد واحدي يکي از همشهري ها و يکي از بازاري هاي تهران با صفا و حزن و اندوهي خاص ميگفت: حاج رسول يکي از عاشق ها و ديوانه هاي حسيني بود. واقعا ديوانه امام حسين بود. وقتي او مشغول گريه و زاري ميشد، انگار قيافه او را شکل و نقشه صورت او را به ديوانگي و عاشقي امام حسين نقش بسته بودند. يعني اگر گاهي که او به طور مثال در روزهاي عاشورا و تاسوعا با مشت بر سر و صورت خود ميکوبيد، و هر کس که اين حالت را ميديد، برايش جلف و زننده نبود. هر کس او را ميديد منقلب ميشد. او در عزاداري ها هر کاري ميکرد براي کوچک و بزرگ و زن و مرد و پير و جوان گريه آور بود و حتي اگر کسي تا آن موقع براي امام حسين اشکي نريخته بود، زمااني که حاج رسول را در حال گريه و ناله ميديد او هم به گريه مي افتاد. در اين لحظات مرد و زن جيغ مي کشيدند و گريه ميکردند. حاج حميد واحدي همانند بسياري از دوستان و رفقاي رسول ترک اشاره ميکرد و ميگفت: وقتي آدم در يک جلسه روضه اي شرکت ميکند، گاهي شايد ده دقيقه طول بکشد تا حالي براي گريه کردن پيدا بکند. اما وقتي در مقابل ما، اسم و نام حاج رسول ديوانه برده ميشد، فوري ما را به ياد مظلوميت و عشق امام حسين مياندازد و براي ما يک حالت حزن و سوگواري حاصل مي شود. به راستي که معلوم نيست رسول ترک چگونه ميناليده است و چگونه با ضجه هاي جانسوزش مي سوخته است که همه آن هايي که ضجه ها و حالت هاي عاشقانه او را ديده اند به محض ذکر نام و ياد رسول تلک بلافاصله به ياد اقا و مولاي رسول ترک، امام حسين عليه السلام مي افتند.
خاطره اول، روز تاسوعا و برخورد با يک افسر عالي رتبه زمان پهلوي
در يکي از روزهاي تاسوعا باز هم بسياري از مردم در بازار منتظر مانده بودند تا دسته رسول ترک از راه برسد. رسول ترک اغلب عادت داشت تا در انتهاي همه هيئت ها و دسته هاي آذربايجاني حرکت کند. او و اطرافيانش بسيار ساده و بي آلايش بودند و فقط زمزمه و ناله و گريه و اشک از نشانه ها و علامت هاي آن ها بود. آن روز يکي از افسران عالي رتبه رژيم شاه (پهلوي) با لباس هاي عالي نظامي، به بازار آمده بود تا ناظر و شاهد عزاداري هاي سوگواران امام حسين باشد. معلوم نبود که آن افسر تا کنون آوازه رسول ترک را شنيده است يا نه؟ آن افسر در گوشه اي ايستاده بود و به صورت عادي در حال تماشاي هيئت ها و دست هاي عزاداري بود که کم کم دسته رسول ترک به مقابل او رسيد. رسول ترک نگاهي به آن افسر انداخت و آرام آرام به سوي او حرکت کرد. رسول ترک گريه کنان و با آن حال و هوايي که در روز هاي تاسوعا و عاشورا داشت به آن افسر ميگويد: شايد شما نظامي ها بهتر از هر شخصي ديگر بتوانيد اين اشعاري را که من دارم ميخوانم درک کنيد. و سپس در مقابل آن افسر و جمعيت اشعاري را به ترکي ميگويد. آن افسر در حالي که به شدت تحت تأثير قرار گرفته بود با گلويي بغض کرده مبهوت و حيران رسول را تماشا ميکرد. از نگاه هايش پيدا بود که معناي اين شعرهاي ترکي را نمي فهمد. در اين هنگام رسول شروع به ترجمه آن اشعار کرد. (اگر در يک جنگ و نزاعي هزاران نفر از افسران کار آزموده و متخصص هم که وجود داشته باشند. باز هم رسم ها و قانون هاي جنگ است که نگاه هاي همه دسته ها و لشگرها به علمدار است. اگر يک سربازي در جنگ به زمين بيافتد، ديگر هيچ کس با نعش و جنازه او کاري ندارد. ولي اگر يک صاحب منصب و علمداري را از اسب بر زمين بياندازند جنازه او را نيز رها نخواهند کرد و بر سرش ميريزند و تکه تکه اش ميکنند...... جمله هاي بالا ترجمه نويسنده است. اما خدا ميداند که رسول ترک چگونه آن اشعار را براي آن افسر ترجمه کرده بود که ناگاه همه کساني که در آنجا حضور داشتندف مشاهده کردند که آن افسر به يک باره بغضش ترکيد و به شدت به گريه افتاد. او به اندازه اي منقلب مي شود که از روي ناراحتي در حالي که سيلي از اشک از چشم هايش سرازير بوده است، کلاه نظامي اش را از سرش برميدارد و محکم بر زمين ميکوبد.

برگرفته از کتاب رسول ترک، برای مطالعه بقیه مطالب به کتاب زندگینامه رسول ترک، انتشارات جمکران مراجعه کنید
برای مراجعه به صفحه اصلی وبلاگ از این لینک، و برای دیدن و دانلود تمامی عکس های وبلاگ با کیفیت و به صورت رایگان به این سایت مراجعه کنید. با تشکر


ادامه مطلب